تبلیغات
دنیای خون اشامی من - حصار ماه قسمته نهم

حصار ماه قسمته نهم

پنجشنبه 2 شهریور 1396 07:36 ب.ظ

نویسنده : ٠•●☽✨ÐÌÄñÄ✨☾●•٠

بعد از قرن ها اومدم من :|

برید ادامه مطلب


جیدن به من نگاه میکرد درحالی که وسطه

اتیش بود

داد زدم:
-جیدن..فرار کن

روشو از من برگردوند

میخواستم برم سمتش که اتیش شعله هاش

تا سقف کشیده شدن و سقف فرو ریخت

چشمامو باز کردم

شروع کردم به بالا اوردن...فقط خون بالا میاوردم

وقتی نگاهم به عمارت

جیدن افتاد مات موندم...باورم نمیشه...

همه اون تصاویر از جلو چشمام رد میشد...

سرم...دوباره سرفه کردم

یعنی مرده؟

--اره

برگشتم دیدم جت پشته سرم ایستاده

نگاهش به یه سمته دیگه بود

-جت تو چیکار کردی؟

چیزی نگفت رد نگاهشو گرفتم و

دیدم داره به ماه نگاه میکنه وبعدش

به صورتم نگاه کرد

چندتا خون اشام اطراف ما ایستاده بودن

---فک نمیکردم به این راحتی نابود بشه...

صدای سمیوئل بود

---دلم میخواست خون ش رو تا اخرین قطره ش بخورم...خون یه اصیل زاده ایی مثه جیدن قدرتش باور نکردنیه

--هههه

---جت...یه بوی اشنا میدی...

--منحرف...

---بوی این دختره س...

--فقط داشتم کاری میکردم جیدن یه واکنشی نشون بده

---چه واکنشی هم بود!...میدونی اون دختر کیه؟

--تو میدونی؟

---مطمئن نیستم ولی هرکسی هست جیدن در راه نجاتش خودشو به باده فنا داد

--این اون جیدنی نبود که من میشناختمش

---دیگه مهم نیست اون مرده...کارمونو سخت تر کردی جت

--چرا؟

---من یه تیکه از بدن جیدن رو میخوام

--چی؟

---دارم یه طلسم بزرگ انجام میدم ...نمیتونم ریسک کنم...جیدن هفت خط  روزگاره...

--من به چشمه خودم دیدم

---من به چشمای کسی اعتماد ندارم

--داری میگی بهت خیانت میکنم؟

---تو به برادره خودت خیانت کردی...من که دیگه چیزی نیستم!!!

--هرچی باشم خون خانواده خودمو نخوردم مثه تو

سمیوئل با عصبانیت داد زد

---به نفعته سمته من باشی

--من میدونم کی و کجا.چیزی به نفعمه

---خعله خب...پس خوبه که میدونی...دورگه...من دیگه باید برم

جت چیزی نگفت

سمیوئل بهم نگاه کرد و گفت:

---فک کنم جایزه خوبی برای تو باشه...بعدا همراه خودت به عمراتم بیارش...شاید خواستم یه مدت قرضش بگیرم

یکم صورتشو اوورد جلو و توی چشمام خیره شد

---واقعا دوست دارم مطمئن شم تو چی هستی!!!

--منحرف

---یه بار گفتی جت...حواست به این توت فرنگی من باشه باید زنده بمونه...نمیخوام دسته اون برادره عوضیت بیافته...

--مسئولیتش با من نیست و به من ربطی نداره دسته کی میافته

---خودت میدونی اگه پیشه اون باشه چی میشه

یه لبخند چندش اوره روی لب هاش اومد و به سرعت ناپدید شد

جت محکم دستاشو مشت کرد عصبانی شده بود

--لعنت بهت

-جت...

--هیچی نگو

-ولی...

بهم نگاه کرد خیلی نگاهش ترسناک بود

-تو کشتیش!!!تو جیدن رو کشتی

--اره من کشتمش مگه برا تو مهمه...برا تو که اون فقط یه عوضی بیشتر نبود

-اون میدونست من کیم!چرا نذاشتی بفهمم؟

--منم میدونم

-میدونی؟

--خودت که هیچی نیستی بدرد هیچی نمیخوری...فقط خون ت مهمه...با خون تو لعنتی جادوگرا میتونن بزرگ ترین طلسم هارو انجام بدن و بشکنن...میتونم با خون تو یه ارتش راه بندازم...ولی اصل کار یه چیزه دیگه س...دلیله تو برای اومدن به اینجا یه چیزه دیگه س...به موقعش میفهمی...هنوز نباید بمیری...باید خون توی رگ هات جریان داشته باشه ووقتی که موقعش بشه نمیزارم یه قطره ش توی بدنت بمونه

از شدت عصبانیت به خودم میلرزیدم

-تو یه دیوونه ایی...حالم ازت بهم میخوره...میکشمت

فقط بهم نگاه میکرد

-ازت متنفرم

--از کسایی که ازم متنفرن خوشم میاد

-تو مریضی

--اره مریضم...

بلند شد

میخواست بره که با عصبانیت گفتم:

-تو یه قاتلی...وجدانت کجاس؟

--این برا خون اشاما اهمیت نداره...

محکم مشت زدم به زمین

اشکام از روی گونه هام چکیدن

دلیله این گریه چیه؟؟؟

چرا گریه میکنم؟؟؟

به عمارته جیدن نگاه کردم هنوز داشت میسوخت

-همه اینا تقصیره منه...من انسانم وجدان دارم

به زمین نگاه کردم جای اشکام زمین رو نمناک کرده بود

بارون نم نم شروع کرد به باریدن

--وجدانتو خفه ش کن

جت حرکت کرد و میخواست بره که با صدای جین ایستاد

----حالا که صاحبتو شناختی دم تو تکون بده (منظوره جین از صاحب سمیوئله)

--ازت متنفرم جین

----همیشه بودی

-جت

--نمیخوام صدای هیچ کدومتونو بشنوم...

ناپدید شد

-زخمات دارن خونریزی میکنن

----چیزی نیست زود خوب میشن

دستشو سمته من گرفت

----با من بیا

به عمارته جیدن نگاه کردم

بارون شدید شده بود

این کار بی فایده س به جیدن اعتماد کردم

ناامیدم کرد

----تو به هردلیلی برای جیدن مهم بودی

دستش رو گرفتم...با اینکه هیچ اعتمادی بهش نداشتم

منو کشید سمته خودش

----وقتی پیشه من باشی نمیزارم اسیبی ببینی

نمیدونم این حس اسمش چیه...ولی ارومم

...

(داخله عمارت جین)

--دیانا اینم از اطاق تو

برق اطاق رو روشن کرد

-وای

--به پای اطاق قبلیت نمیرسه

-خیلی خوبه ممنون

--اینجا ازادی...هرچی خواستی بگو...در ضمن اگر با من کار داشتی اطاقم ته همین راهرو

اروم سرمو تکون دادم

رفت بیرون ودر رو بست

موهام خیس بود

لباسامو در اوردم و انداختم توی یه سبد

چوبی که کنار کمد بود

در کمد رو باز کردم یه لباس خواب رو

برداشتم استین کوتاه بود ولی بلندی دامنش

تا زانوهام بود

یه حوله رو انداختم روی موهام

به ایینه ایی که به در کمد متصل بود نگاه کردم 

جای زخمای گردنم کبود شده بود...

جیدن..تقصیره من بود که...

سرمو تکیه دادم به ایینه

ناگهان در اطاق باز شد و یه دختر با عصبانیت

اومد داخل...

---پــــــــــــــــــــــــــس تقصیره تووو بـــــــــــــــــــــوده!!!

یه جیغ زدمو لباس رو گرفتم جلوی خودم

---بیا بیا باید جواااااااااااااب بدی!!!!!!!!

-خواهش میکنم یه لحظه نگاه نکن!!!!!!!

---چرا دختره لعنتی؟؟؟

-اخه...اخه...

دختره تا فهمید چشماشو گرفت و گفت:

---زود باش

سری لباس رو تن کردم

---بیا بریم لعنتی

محکم مچ دستمو گرفت و منو دنباله خودش کشوند

-چی میخوای ازم؟

---باید خون ت رو بدی به رافائل!!!

-رافائل...

---اینجوری صداش نکن!!!

-مچمو شکوندی

--ریون...

ریون ایستاد و گفت:

---جین

--یاد نمیگیری هیچ وقت

---احترام اینجا اصلا مهم نیست!

--دیانا خوبی؟

اروم سرمو تکون دادم

---این دختره اصلا مهم نیست!باید بریم رافائل و برایان رو نجات بدیم تا هنوزکامل تبدیل نشدن

سرم داشت گیج میرفت

نشستم زمین

دختره دستمو ول کرد و گفت:

---من کاریش نکردما

جین دستش رو گذاشت روی شونه ی منو و گفت:

--بلندشو باید یه چیزی بخوری

...

بعد از اینکه قهوه و چندتا تیکه کیک خوردم

حس کردم حالم داره سرجاش میاد

ریون یه دختر بود با موها و چشمای بنفش تیره

قدش از من بلند تر بود

لباساش جالب بود

یه کتاب دستش بود و مدام ورق میزد

جین داشت از پنجره بیرون رو نگاه میکرد

قیافه ش خسته بود

---جین

--چیزی نخوردی ریون

---تنها راهش خون ه یه انسانه

-راهه چی؟

--هیچی دیانا

---اما...

--ریون راه دیگه هم هست

---نیست

باز دوباره دختره دسته منو گرفت و گفت:

---راهش خونِ...

--ریسکش رو قبول نمیکنم

---وقته برا هیچی نیست اونا دارن تبدیل میشن

-ریون

---تقصیره این دختره س چرا نمیفهمی...اون جیدن رو نابود کرد...رافائل و برایان بخاطرش به این روز افتادن

تا جین اومد چیزی بگه گفتم:

-درسته تقصیره منه

فنجون قهوه رو محکم توی دستام فشار دادم

-کمکتون میکنم تا خوب بشن

--دیانا...

-خواهش میکنم بزار کمک کنم...جیدن رو که نتونستم نجات بدم....شاید بتونم یه کاری برای رافائل و برایان انجام بدم ...جت گفت فقط خون م ارزش داره...تنها کاری که از دستم بر میاد همینه

به ریون نگاه کردم

اشکامو که دید اخماش باز شد

جین دستشو گذاشت رو پیشونیش و گفت:

--بسیار خب

بلند شد منو ریون دنبالش راه افتادیم از پله ها پایین

رفتیم تا رسیدم به یه جایی که مثله زندان بود...

پر از وسایله شکنجه بود یعنی جین...

صدای زوزه میاومد

جین دستش رو گذاشت روی دیوار

دیوار ازهم باز شد رافائل و برایان اینجا بودن

گردن و دست و پاهاشونو با زنجیر بسته بودن

---رافائل...برایان...

-خوب میشن؟

--امیدوارم خوب بشن

قیافه ش ناامید بود

ریون روی یه میز چوبی وسایلشو

گذاشت یه کاسه اهنی و داخلش رو با یه سری

چیزای عجیب غریب پر کرد و شروع کرد به ورد

خوندن

قلبم داشت تند تند میزد

---دستتو بده من

دستمو با یه چاقو برید و خونش رو ریخت توی کاسه

خیلی میسوخت جین دستمو با یه پارچه بست

ریون هر لحظه صداش بلند تر میشد

همه جا داشت تاریک میشد

شمع ها روشن شده بودن و شعله هاشو خیلی بلند شده بود

ریون دستشو داخله کاسه برد و خونی کرد

و روی بدنه برایان و رافائل یه چیزای عجیب

غریب نوشت و همین طوری ورد میخوند نوشته های

روی بدن رافائل و برایان شروع کردن به درخشیدن

ناگهان...

ادامه دارد





دیدگاه ها : نظره خونی
برچسب ها: داستان های خون اشامی ، حصار ماه ، دنیای خون اشامی من ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 2 شهریور 1396 10:28 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30