تبلیغات
دنیای خون اشامی من - حصار ماه قسمته هشتم

حصار ماه قسمته هشتم

پنجشنبه 26 مرداد 1396 01:13 ب.ظ

نویسنده : ٠•●☽✨ÐÌÄñÄ✨☾●•٠

 سلام!

 اینم از قسمته هشتم

 اگر انتقادی . پیشنهادی درمورد شخصیت ها یا سبک نوشتنم دارید بگید

 خعلی خب برید ادامه مطلب


 

داشتم بیهوش میشدم محکم گردنمو گرفتم

رافائل...اول برایان الانم تو...باعثه اینکه

اینجوری شدید منم...

سرم گیج میرفت ...اخ این دیگه چه دردیه...

انگار خالی میشی و مرگ به سمتت میاد...

 جیدن ایستاده بود و هیچ کاری نمیکرد

جت با یه لحن مسخره گفت:

---بلاخره کبک سرشو از برف در اورد...

جیدن بهش نگاه کرد

من واقعا از چشماش میترسیدم

اون پسری که پشته جیدن بود اومد پیشه

رافائل دستش رو گذاشت روی گردن رافائل

جت با خنده گفت:

---نگرانش نباش...یا میمیره یا میشه یکی مثه من

----جت...

---چیزی نگو جین حوصله ندارم!

رو به جیدن کرد و گفت

---تو...زود باشه...بیا بگیرش...

بازومو گرفت و بلندم کرد

---بیا اینو بگیر...تو بخاطره این اینجایی...چشمات همینو نشون میدن

-ولم کن روانی

بهش نگاه کردم یه نیش خند زد

محکم یه جای دیگه گردنمو گاز گرفت

محکم از درد دستامو مشت کردم اشکم داشت

در میاومد

بهم با تعجب نگاه کرد انگار یه چیزی فهمیده

زیر لب یه چیزی گفت...

باز دوباره اون نیشخنده مسخره روی لب هاش

نقش بست

---خب خب...میبینم چه چیزی برا خودت داشتی جیدن...این دختره...واقعا احمقی جیدن...موندم چرا چیزی به این بارزشی رو نمیای از دستم بگیری؟میدونی که با خون ش میتونم چه کار بکنم...

دوباره یه جای دیگه گردنمو گاز گرفت

وقتی گازم میگرفت مثه این بود که برق منو گرفته

ردی از خون کنار لباش جاری بود

---حرکتی نکنی میبرمش برای خودما !

دیگه نمیتونستم روی پاهام وایسم

جیدن روشو از ماها برگردوند و میخواست بره

--ببرش...برام مهم نیست

---میخوای ثابت کنی که هنوز خودتی...ولی جیدن بهتره بدونی تو توو جنگه قبلی مردی...دیگه زنده نیستی

جیدن ایستاد

---قبول داری پس....خون اصیلی که توی رگ هاته داره لَختِه میشه واین برای یه خون اشامی مثه تو یعنی مرگ...

 از درون داری خورده میشی...درباره روح مضخرفت که نمیخوام اصن حرفی بزنم چون چیزی ازش نمونده...

گند زدی جیدن...حصاری که ساختی...داره نابود میشه...

جت گردنه منو گرفت و گفت:

---اون چیزایی که گفتم بازم برات مهم نیستن...ولی این دختره...گفتی نمیخوایش...پس برای منه!!! من فقط یه سوال ازت دارم این دختره که ماله منه خرخره شو گاز بگیرم بکشمش؟

موهای بلندم مو زد کنار و گفت:

---یا اینکه تبدیلش کنم به یکی مثه خودم؟

ناگهان محکم پشته گردنمو گاز گرفت

چشمام وا موند...

اون تصاویر..

اون مرد...

هنوزم قیافه ش محو بود..

سمتم اومد...

دستشو گذاشت زیره سرم...

بهم یه چیزی گفت...

بازم متوجه نشدم چی گفت...

سرشو به سرم نزدیک کرد و (سانسور :| )

باز دوباره اون حمله عصبی لعنتی....

جت رفت عقب و گفت امکان نداره...اون...

ناگهان جیدن به جت حمله کرد گردن جت رو گرفت

و محکم زدش به در اطاق در شکست

جت  گفت:

---امکان نداره...غیرممکنه

رفت عقب و جیدن رفت دنبالش

نشستم روی زمین و دستمو گذاشتم رو سرم

جین اومد پیشمو و گفت:

----حالت خوبه؟

داشتم میافتم زمین که جین منو گرفت و گفت:

----الان وقته مردن نیست دختر

دستش رو گاز گرفت و گذاشت جلوی دهن من

سعی کردم دستشو پس بزنم ولی فایده نداشت

----لجبازی نکن

جون تقلا کردن نداشتم

دستش رو از جلوی دهنم برداشت

حس کردم الان که بالا بیارم

----قورتش بده

همین که رفتم تفش کنم دهنمو محکم گرفت

----نترس خون اشام نمیشی 

مجبورم کرد قورتش بدم

-چرا...؟

به چشماش نگاه کردم مثه بید داشتم میلرزیدم

----میدونی چقد خون از دست دادی؟؟؟

صدای شکستن وسایله خونه میاومد

----این اصلا خوب نیست...

به در نگاه کردم برایان و رافائل ایستاده بودن

-اونا گرگینه شدن؟

----نه هنوز ولی اندازه اونا خطر ناکن...فرار کن

بلند شدم و باید برم سمته در خروجی

اصلا از حرفایی که جت زده بود سردر نمیاوردم

دستمو گذاشتم پشته گردنم میسوخت...

اون مرد کیه؟؟؟

به دستم نگاه کردم خونی شده بود

چشمام تار میدید

وقتی که اومدم سره پله ها دیدم

جیدن اتیش گرفت

یعنی مرد؟؟؟؟

جت یکم رفت عقب نفس نفس میزد

ناگهان اتیشی که دوره جیدن بود پخش شد

خونه اتیش گرفته بود...همه چی داشت میسوخت

باید سری برم بیرون...سرم هی گیج میرفت ومجبور بودم

اروم اروم برم

 همینطور که داشتم میرفتم سمته در یکی از ستون ها

افتاد جلوی من عمارته جیدن داشت خراب

میشد

منم توی این اتیش گیر افتاده بودم...هیچ اثری از جیدن

نبود...

دستامو گذاشتم جلوی بینی م داشتم خفه میشدم...

دود همه جارو گرفته بود و حرارت هوا خیلی بالا بود

دیگه نمیتونستم تحمل کنم

نشستم زمین و شروع کردم به سرفه کردن...به در خروجی

نگاه کردم جت ایستاده بود و به من نگاه میکرد...

نگاهم کم کم تار شد

ادامه دارد






دیدگاه ها : نظره خونی
برچسب ها: حصار ماه ، داستان های خون اشامی ، دنیای خون اشامی من ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 26 مرداد 1396 05:24 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30