تبلیغات
دنیای خون اشامی من - حصار ماه قسمت هفتم

حصار ماه قسمت هفتم

دوشنبه 23 مرداد 1396 07:10 ب.ظ

نویسنده : ٠•●☽✨ÐÌÄñÄ✨☾●•٠

سلام!

اینم قسمته هفتم!

نخونده نظر ندید لطفا

بابا شما هایی هم که میخونید انگار نه انگار

اگه جالب نیس ننویسم دیگه =/

اصن درگیر شدم با این موضوع =|

برید ادامه مطلب


(JADEN)

به دیوار تکیه دادم...توی ذهنم اشوب بود

باید یه راهه دیگه رو پیدا کنم

اما الان فقط میخوام اروم باشم...

جین مثه همیشه یهویی ظاهر شد

--شنیدم چه اتفاقی افتاده

-فک میکنه با تهدید کردن میتونه منو تو مشتش بگیره...نمیدونه که من هیچی برام مهم نیست

--حتی اون دختره؟

-حتی اون

--پس چرا وقتی پاشو اینجا گذاشت نجاتش دادی؟

دندون هامو محکم روی هم فشار دادم...

--بهتره به فکر خودت باشی...هم نسل ت هم خون ت در خطره...

اصلا دلم نمیخواد به این چیزا فک کنم...اصلا...

-جت رو پیدا کردم

با تعجب بهم نگاه کرد

--کجاست؟

به جین نگاه کردمو و گفتم:

-جای استن رو گرفت...داره به سمیوئل خدمت میکنه

--خدمت؟ازش این حرکت بعید بود...باز چه نقشه ایی این پسره ریخته

باز دوباره...محکم قلبم رو چسبیدم پیراهنم خونی شده بود

به دیوار تکیه دادم

--جیدن حالت خوبه؟؟؟

-لعنتی..

--چه مرگت شده؟

بدنم دوباره داشت اتیش میگرفت...کنترلمو دوباره

داشتم از دست میدادم

-از زندگی داخله جهنم چیزی یادت میاد؟

--نگو که...

یه چیزی منو از داخل میخورد...

باز دوباره دارم کنترلم رو ازدست میدم...

(DIANA)

-برایان...حالت خوبه؟

زخمش خیلی عمیق بود...خون که میدیدم حالم

بد میشد...بیچاره برایان...

دستمو گذاشتم روی پشونیش...

-چرا اینقد تبت بالاست...شما خون اشام ها که

باید بدنتون سرد باشه

چشماش قرمز بودن و هی به رنگ طوسی تغییر

رنگ میدادن

-چیکار میتونم برات بکنم؟

دلم براش خیلی میسوزه..

ناگهان بهم حمله کرد...و با ناخن هاش روی صورتم

خراش انداخت

دستمو گذاشتم روی صورتمو و بلند شدم که برم بیرون

برایان به سمتم حمله ور شد

مطمئنم که همین الان میمیرم...

ناگهان یه نفر از پشتم سرم دوید وگردن برایان رو

گرفت و محکم زدش زمین

-رافائل...

--بهت گفته بودم بری توو اطاقت

-اما...

ناگهان برایان صورت اونو هم چنگ زد

رافائل دسته خودشو گاز گرفت و دست

خونیش رو گذاشت روی صورته برایان

و یه ورد خوند و برایان بیهوش شد

بلند شد رو به روی من ایستاد...

چشمهای قرمز رنگش توی تاریکی میدرخشید

زخم رو صورتش خوب شد...

--بهت چی گفتم؟

دستمو گذاشتم روی زخم صورتم

-حالم خوبه...ممنون که پرسیدی

با تعجب بهم نگاه کرد فک کنم به پرویی من ادم ندیده

دستمو گرفت و از روی زخمم برداشت

-نه نه مرسی کمک نمیخوام!

سرشو تکون و داد و گفت:

--اگر میخواستم خونت رو بخورم تا الان زنده نبودی..

یه دستمال رو از جیبش در اورد و داد بهم

گذاشتم روی زخمم

-ممنون

چیزی نگفت

-چه بلایی سرش اومده؟

--یه گرگینه گازش گرفته

-گرگینه دیگه چیه؟

دستشو کشید روی صورتش

--این یکی رو دیگه نیاز نیست بدونی!

-رافائل!

--همین قدرو بت میگم که تصیره تو بوده...بهتره بیشتر از این توی دستو پای من نپیچی

-مگه چیکار کردم؟ اصلا یادم نمیاد...

--واقعا یادت نمیاد؟

-نه

--عجیبه فکر نکنم یه گرگینه همچین قدرتی داشته باشه که بتونه حافظه رو پاک کنه...

کلافه توی موهای لخت و مشکی رنگش دست کشید

-خوب میشه؟

--برای چی میپرسی؟مگه مهمه برات؟همش تقصیره تو دیانا...تو اصلا کی هستی؟چرا نمیری بفهمی؟

-من فقط...

--فقط برو...فک نکن من خطر ناک نیستم

نمیدونم عصبانی بودم یا ناراحت..

ولی با تمومه سرعتم رفتم داخله اطاقم...درو محکم

بستم و به در مشت زدم...اخه اینجا کدوم قبرستونیه...

چرا باید زندگی منه بدبخت اینجوری باشه...

-چرا اخه؟چــــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟؟؟

---اه گریه نکن...صدات روو مخمه

برگشتمو و دیدم یه پسره روی تختم نشسته و داره

نیشخند میزنه

-تو دیگه کی هستی؟

---نگو که منو فراموش کردی...

همین جوری بهش نگاه کردم...اون...

---مثه اینکه شناختی

همون کسی که منو بی هوش کرد و برد پیشه سمیوئل

-از اینجا برو بیرون

اخم و کرد و گفت:

---خیلی بی ادبی...من این همه راه اومدم عیادتت خنگه

-عیادتم؟

انگشته اشاره شو گرفت سمته زخم صورتم

این پسره چی میگه...

اومد سمتم و دستمو گرفت

دستاش گرم بودن...

---چیه تعجب کردی؟

خواستم دستامو بکشم که گفت:

---اجازه هست؟؟؟

تا اومدم کولی بازی راه بندازم  در برم

دستش رو گذاشت جلوی دهنم

---هیـــش...سعی کن دختره خوبی باشی و منو عصبانی نکن...

ناگهان رافائل در رو باز کرد

--دیانا...متاسفم که....جت...

جت منو ول کرد و گفت:

---سلام رافائل...میبینم که هنوز زنده ایی

--ولش کن

جت منو ول کرد نشستم زمین

---تفریحمو خراب کردی...

حمله کرد سمته رافائل رافائل یه ورد خوند و یه

دیوار سیاه رنگ جلوش ظاهر شد جت خورد به

دیوار و سری بلند شد

---میبینم که پیشرفت کردی

--این کارا رو تموش کن جت

---تو هم لنگه جین هستی...متنفرم که کسی بهم دستور میده و بهتره سره راهم واینسی...

--برا چی اومدی اینجا

یه نیشخند زد و گفت:

---بگم دل برات تنگ شده بود باور میکنی؟؟؟

--جت برو

---الان داری جلوی راه من وایمیسی؟

رافائل یه قدم نزدیکه جت شد جت گردنه منو

محکم گرفت و گفت:

---میدونستی این خون اشام نیست؟پس یعنی راحت میتونم گردنشو بشکنم!

--تو دیوونه شدی

---میشه گفت یه چیزی توو این مایه ها

--اگر یه ذره اسیب بهش بزنی جیدن گردنه تورو یه جوری میشکنه که دیگه هیچ جوره خوب نشه

---از خودت مایه بزار رافائل...اون یه ذره هم براش چیزی مهم نیست...فک کنم واقعا افسردگی گرفته اخرین نسل از خودشه...خیلی احمقه...با اصالت و خونی که اون داره باید به این دنیا حکمرانی کنه...ولی مثه یه کبک سرشو کرده توو برف...اون لعنتی توو جنگ قبلی هممون ول کرد رافائل...یه گندی زد به این دنیا که حالا حالا ها پاک نمیشه...اون لعنتی هممونو اسیر کرد...چه طوری هنوز بهش وفاداری؟؟؟بهتر که توو این جنگ نیست...باید بمیره...تا ازاد شیم

--تموم کن این حرفارو...

جت با ناخن هاش زیر گردنه منو خراش انداخت

---میدونی من نابودش میکنم...با تمومه چیزایی که داره...برایان... تو...این دختره که معلوم نیست از کدوم قبرستونی اومده

رافائل به جت حمله کرد اما جت منو پرت کرد سمته رافائل

منو گرفت

--حالت خوبه دیانا؟

ازترس به خودم میلرزید به رافائل نگاه کردم ناگهان دستاش

از روی شونه م سست شد و افتاد

محکم گردنش رو گرفت نشست زمین

-رافائل...

به جت نگاه کردم چشماش طوسی رنگش زرد شده

بودن

-چیکارش کردی؟؟؟

---همون بلایی که سره برایان اوردم...

با ترس بهش نگاه کردم...

-تو یه...

دستمو گرفت و منو کشید سمته خودش وگفت:

---حالا بت نشون میدم جیدن...

محکم گردنمو گاز گرفت...

تمومه بدنم تیر کشید...

هرچی تقلا کردم فایده ایی نداشت...

انگار جونم داشت تموم میشد

نمیتونستم وایسم

بعد از چند ثانیه ولم کرد

افتادم روی زمین

محکم دستمو گذاشتم روی گردنم

پنجره ها همشون باز شدن

سرمو اروم چرخوندم و دیدم که جیدن جلوی

پنجرها ایستاده

یه نفره دیگه هم پشتش ایستاده بود

رنگ چشمای جیدن قرمز مایل به جیگری شده بود

انگارتوی چشماش اتیش روشن کردن

لباساش خونی بود

یعنی چی؟نمیتونم خوب ببینم...

سرم خیلی خیلی گیج میرفت افتادم زمین و اخرین

نگاهم سمته رافائل بود که گردنش رو محکم چسبیده

بود و از درد به خودش میپیچید و بعد...همه چی برام سیاه شد



ادامه دارد




دیدگاه ها : نظره خونی
برچسب ها: حصار ماه ، داستان های خون اشامی ، دنیای خون اشامی من ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 23 مرداد 1396 07:25 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30