تبلیغات
دنیای خون اشامی من - حصار ماه قسمته ششم

حصار ماه قسمته ششم

جمعه 20 مرداد 1396 02:22 ق.ظ

نویسنده : ٠•●☽✨ÐÌÄñÄ✨☾●•٠



سلام!

اومدم با قسمته ششم!

خواهشن نخونده نظر ندین

بهم برمیخوره :|

برید ادامه مطلب!



همین که تیزی دندون هاشو رو روی پوستم حس

کردم تازه فهمیدم اینجا چه خبره

از درد چشمامو محکم گذاشته بودم روی هم...

ضربان قلبم داشت کند تر میشد...سمیوئل منو

ول کرد و خندید و گفت:

---جیدن خوشحال شدم اومدی...وقته خوش امد گویی به بقیه مهمون هاست!!!

راهشو کشیدو ورفت

الان نه...سرم...باز اون تصاویر مبهم...

یه مرد...یه مرد با قد بلند...

اون مرد داشت سمتم میاومد...سرمو بلند کرد...

قیافه ش...معلوم نبود...

یه چیزی گفت در گوشم...

و سرشو به سمته صورتم و اورد و

ناگهان تمومه اون تصاویر رفتن

افتادم روی زمین...

سردم گیج میرفت طوری که داشتم بالا میاوردم...

طپش قلبم هرلحظه بیشتر میشد

نمیتونستم نفس بکشم نه میتونستم هوارو به داخله

ریه هام بفرستم نه میتونستم خارجش کنم

قلبم داشت منفجر میشد...

(jaden)

افتاده بود روی زمین و مثه ماهی که از اب بیرون

افتاده بود هی تقلا میکرد

بدنش برای یه ذره هوا پرپر میزد

نمیخواستم بلند شم و بهش کمک کنم..خیلی وقته که

به کسی کمک نمیکنم..انسانیت که هیچ وقت نداشتم...

من مرده به دنیا اومدم...وجدان ندارم...من خالی ام از

هر گونه حسی...

 شوکی که بهش وارد شده بود بخاطره کار سمیوئل بود

اینجوری بمیره بهتره...دوست ندارم با نفرین من نابود شه

بهش نگاه کردم لرزش هاش بیشتر شده بود این بخاطره

همون تصاویری بود که میدید

چیزی به مرگش نمونده بود...

نمیدونم چرا باز کنترلم بدنم رو دارم از دست میدم...

این درد چیه توو تمومه وجودم...

یکی داره کنترلم میکنه...تمومه وجودمو زجر میده

در اهنی که اونجا بود تبدیل به پودر شد و و رافائل با عجله

اومد داخل...

--جیدن...حالت خوبه؟

با دیدن دیانا گفت:

--این دختر...تو داری چیکار میکنی؟؟؟؟؟

دیگه نمیلرزید ورنگ صورتش کبود شده بود...

--دردسر درست کردی اخر

دستش رو گذاشت روی سره دیانا و گفت:

--حمله عصبی بوده...زود باش دختر کسی با این درد نمرده

یه وردی رو زیر لب خوند ناگهان چشمای دیانا باز

شد و محکم نفس کشید

--چرا درمانش نکردی

به دیانا نگاه کردم که حریصانه نفس میکشید

رافائل هم تمومه مدت نگاهش رو دیانا بود

--با سمیوئل دردگیر شدی...گفتم نرو...جیدن تو واقعا...

نباید بدونن نمیخوام کسی دیگه درگیره کارای من بشه

یه صدای لرزون منو به خودم اورد...

--جیدن

به چشمای نیمه بازش نگاه کردم چهرش باز مهتابی رنگ بود

--ازت متنفرم...متنفرم...میشنویی؟؟؟متنفرم...لعنت بهت...بهم قول داده بودی...اما فقط داشتی جون دادنمو تماشا میکردی...حتی یه ذره انسانیت توو اون وجوده تاریکت نیست

به نفس نفس افتاده بود و اشکاش از روی گونه ش سر

میخوردن

-پس متنفر باش بهترین کارو میکنی

---چرااینقد حماقت میکنی ؟دختره بهت اعتماد داشته...اصلا اومدی اینجا

دستمو گذاشتم روی صورتموو گفتم:

-الان سمیوئل داره اصیل زاده هایی که نسبت به من وفا دار بودن رو سلاخی میکنه...

  ---باید نجاتشون بدیم

-نیاز نیست

---چی داری میگی تو...

-برای من مرگ اونا ارزش نداره

---برای تو هیچی ارزش نداره...تو از هیچ جنگی نمیترسیدی

-این جنگه من نیست

---گناهشون چیه که سلاخی بشن؟بهت وفا دارن...

وقتی صدای ناله و فریاد شون به گوشم خورد بیشتر

به این موضوع پی  بردم که خالی ام...بدون هیچ احساسی ام

دیانا ازت ترس محکم رافائل رو چسبیده بود و گریه میکرد

رافائل دندون هاشو گذاشته بود روی همو ومحکم فشار میداد

اون هیچی نمیدونه

بعد از چند دقیقه که سرو صدا افتاد سمیوئل با سرو وضع

خونی اومد داخل...

از لباساش خون میچکید

----منو ببخشید که با این سرو وضع میبینید...

خندید و گفت

----مهمون هام زیاد خوششون نیومد از مهمونی من...اوه رافائل...خوب شد که تورو هم دیدم...

اومد سمته رافائل و خواست که باهاش دست بده

دیانا هر لحظه بیشتر از قبل میلرزید تنها توی این اطاق

فقط صدای طپش قلب اون بود که میشنیدم...هرلحظه بیشتر

میشد...

رافائل ایستاده بودو و دیانا هم توی اغوشش گم شده بود

چشماشو محکم بسته بود...میتونستم ذهنشو بخونم

فقط میترسید  سمیوئل بخواد دوباره بلایی سرش بیاره

----بیخیال رافائل چیزی نشده که...

---اره چیزی نشده...ما میریم و تو هم کثافط کاری های بعد مهمونی باشکوهتو جمع کن

رافائل و دیانا داشتن میرفتن که سمیوئل دستش رو گذاشت روی شونه ی رافئل و گفت:

----بس کن رافائل یه جوری حرف میزنی انگار خودت خیلی پاکی...

رافائل برگشت رنگه چشماش بنفش شده بود

---اگر یه بار دیگه دههنه کثیفتو باز کنی و چیزی در مورد من بگی قسم میخورم مثه جیدن اروم نمیشینم

-هه...

----اه جیدن دفعه بعد یه دوتا اهل مهمونی رو بیار...و همینطور این خوشگله رو

رنگ از رخ دیانا پرید

----خب دوستان من که خیلی خسته م...خوش اومدید از اینکه دعوتمو پذیرفتید...

یه خدمتکار اومدو گفت:

-----از این طرف لطفا

منو رافائل و دیانا راه افتادیم دیانا به مخض اینکه سالن اصلی رو که با خون

یکی شده بودو دید شروع کرد به جیغ زدن

دستمو گذاشتم روی سرش و بی هوش شد بلندش کردم...

چهره ش از همیشه مهتابی تر بود...این چهره...

...

سبک و در عین حال شکستنی بود...

نمیدونم تا کی میتونم با خودم بجنگم...

باید بکشمش یا نجاتش بدم؟

لباس تنش غرق در خون بود

سمیوئل...

نه...دیگه نمیخوام بجنگم...

زخم های جنگ قبلی روحمو نابود کردن

خون هایی که ریختم عطشمو سیراب نکردن

خسته م...خسته تر از اونی که بخوام دوباره

وارد جنگ بشم...

من مثه یه سرباز با شمشیر کند هستم...

گذاشتمش روی تختش

به پنجره بالکن نگاه کردم...حتما دلیله اوردن

دیانا پیشه سمیوئل همینه.

دستمو گذاشتم روی قلبم...

خونی شده بود...دکمه های لباسمو باز کردم

نباید باز کسی بفهمه...این زخم...

(Diana)

سره میز شام نشسته بودیم...دقیقا روبه روی من

بود..عینه خیالش نبودو داشت شام میخورد

همش حس میکنم یه چیزی یادم نیست

دلم میخواست همین چنگالی که دستم هست رو توی

گلوش فرو کنم...خیلی حرصم گرفته بود...چرا اینقد

عوضی هستن اینا؟چرا گذاشت اون سمیئول عوضی...

--چرا غذاتو نمیخوری؟

-نمیخوام

--غذات رو تموم کن

-نمیخورم دیگه

--پس برو توو اطاقت

بلند شدمو چنگال رو پرتم کردم روی میز

همین طور که داشتم میرفتم رافائل

از کنارم رد شد و رفت پیشه جیدن...

امشب میرم...برایان رو هم میبرم نمیتونم بزارم بمیره

جیدن حتی یه ذره هم تعجب نکرد

---میبینی جیدن برات اصلا مهم نیست...برایان داره جلوت پر پر میزنه...برایان روکه اصلا هیچ...تو اصن براش ارزشی قائل نیستی ولی اون همیشه بهت وفا دار موند...ولی این دختر چی؟پر پر زدنشو دیدیو هیچ کاری نکردی...باا اینکه میتونستی...

--کافیه

همین که اینو گفت گوشام تیز شد

--جیدن تو دیگه مثه سابق نیستی...از کارات سر در نمیارم...معلوم نیست چت شده...سنگدلی تا این حد

جیدن بلند شد و داشت میرفت که گفت:

--زودتر برو

رافائل دستش رو گذاشت روی پیشونیش

منم سری از پله ها رفتم بالا

جیدن از خونه رفت بیرون

اینا دیگه چه مرگشونه...

چه برو و بیایی هم دارن

رافائل رفت توی اطاقش

در زدم

در اطاق رو باز کرد و با دیدنه من گفت:

---برو

-میتونم ازت چندتا سوال بپرسم؟

---نه

میخواست در رو ببنده

-خواهش میکنم...زیاد وقتتو نمیگیرم

بهم یه نگاه انداخت و گفت:

--- بیا داخل...

به یه میز که روش پر از کتاب بود تکیه داد

اطاقش فقط با نور شمع روشن بود

---حالت خوبه؟

-ها؟

---مثه اینکه یادت نیست...

-چرا یادمه...همش بخاطره اون تصاویره وگرنه میزدم سمیوئل که چشماش بیافته جلو پاهاش!

---تصاویر؟

-چیزه خاصی نیست...از اون موقعیی که یادمه همیشه همچین چیزایی یادم میان و یه حمله عصبی بهم دست میده و بعدش خوب میشم.باور کن من اصلا دیوونه نیستم!!!!!

ای کور بشی رافائل چه جووووری ضایعم کردی!!!!

نگاهش رو اصن از روی من برنمیداشت

-م..میتونم سوالم رو بپرسم؟

سرشو به نشونه قبول کردن تکون داد

-سمیوئل کیه؟

---سمیوئل یه اصیل زاده س

-یه...چی؟؟؟

---اصیل زاده...مثه جیدن

-خب این اصیل زاده چی هست؟

---برای چی میخوای اینارو بدونی؟

-خ..خب نمیدونم..ولی...

---مثه اینکه هنوز نمیدونی کجای کاری...

-منظورت چیه؟

---بزار ساده بگم برات...یه گونه از خون اشام ها هستن که قوی ترو قدرتمند تر از هرگونه دیگه ن...اولین نسل خون اشام ها هستن...و بعدش گونه های ضعیف تر و پست هم بوجود میان...

-گونه های دیگه هم وجود دارن؟

---اره ولی ضعیف تر از اصیل زاده هستن...

به پنجره نگاه کرد و گفت:

---همون قدر که قدرتمند هستن بیرحم و سنگ دل تر هم هستن...ازشون متنفرم

توی نگاهش یه دنیا راز وجود داشت...بازم برام این سوال

پیش اومد که چی این موجودا رو سرپا نگه داشته

---این ساده ترین توضیحش بود

-جیدن چی؟

بهم نگاه و کرد و گفت:

---از اون چیزی ندونی بهتره

-منو برای چی میخواد؟

---نمیدونم واقعا از کاراش سر در نمیارم

-همش یه حسی دارم دیشب گذاشت من بمیرم...ولی حالا که زنده م فک میکنم نه زیاد بد نیست...هرچند قصد داشتم چنگال رو توو گلوش فرو کنم و بعد چشماشو بندازم جلو پاهاش!!!..ولی خب...یه جورایی اون منو از دسته سمیوئل نجات داد

---ههههه اون نجات داد؟؟؟

باز دوبارههههههههههه کور بشی رافائل که ضایعم کردی!

چرا وقتی ادای قدرتمندارو در میارم ضایع میکنه؟

-چرا میخندی؟

---هیچی...

-رافائل تو چیزی میدونی؟

---توهم براش ارزشی نداری باور کن...همون طور که مارو بیخیال شد تو یکی رو که هیچ...شاید یه روز تو رو هدیه داد به سمیوئل...از این اصیل زاده های عوضی هیچی بعید نیست

-چییییی؟

---همین که گذاشت سمیوئل از خون ت تغذیه کنه باید تا ته ش بفهمی که چه موجودیه این جیدن

دستمو گذاشتم روی گردنم...

---امیدوارم هیچ وقت بازیچه دسته این اصیل زاده ها نشی دیانا...دارم بهت هشدار میدم...هنوز تو نفهمیدی کجا گیر افتادی

وقتی که مزه خون ت رو بچشن باور کن برای بدست اوردنت هم خودتو و هم دیگرانو بیچاره میکنن...این همون اصیل زاده هایی هستن که دارم درموردشون حرف میزنم...

نگاه قرمز رنگش رو ازم گرفت و

برگشت به سمته میز و یکی از کتاب هاش رو ورق زد

---برو دیانا لطفا

-باشه میرم...فقط اینکه...ازش ناامید نشو شاید دلایله خودشو داره...

دستش رو کشید روی موهای لخت و مشکی رنگش

از اطاقه رافائل اومدم بیرون

ترسیده بودم ...بدنم میلرزید

باید چیکار کنم؟؟؟

جیدن...ازش میترسم....خیلی هم میترسم...

نکنه با سمیئول هم دست بشه...؟؟؟

همینطور که از راهرو عبور میکردم یه صدایی رو

شنیدم...صدای...برایان بود

رفتم دمه در اطاقش و اروم در رو باز کردم

اون برایانه...؟

روی تخت دراز کشیده بود و از درد به خودش میپیچید

حتما حالش خوب نیست...

نمیدونم چرا من اینقد جرات پیدا کردم!

اومدم بالا سر برایان و به زخمش نگاه کردم

شبیه جای پنجه بود...یعنی یه حیوون این کارو باهاش

کرده؟

ادامه دارد...

به نظره شما رافائل چه شکلیه؟

اگر عکسی انیمه ایی یا کارتونی دارید که فک میکنید اون شکلیه

تو همین پست برام بفرستید!



دیدگاه ها : نظره خونی
برچسب ها: داستان های خون اشامی ، خون اشام ها ، حصار ماه ، رمان های خون اشامی ،
آخرین ویرایش: جمعه 20 مرداد 1396 07:50 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30