تبلیغات
دنیای خون اشامی من - حصار ماه قسمت پنجم

حصار ماه قسمت پنجم

چهارشنبه 28 تیر 1396 02:46 ق.ظ

نویسنده : ٠•●☽✨ÐÌÄñÄ✨☾●•٠


سلام!

اینم قسمته پنجم داستان

برید ادامه مطلب



(jaden)

ذهنم اروم نبود مدام افکار مختلفی از ذهنم

رد میشد

حسه کافه بودن بهم دست داده بود

به ماه نگاه کردم...

ناگهان یه تیر فلزی به سمتم پرتاب شد

جاخالی دادم ولی هدف اون تیر من نبودم

تیر توو قلبه یه خون اشام که پشته یه بوته

کمین کرده بود فرو رفته بود

اومد کنارم ایستاد

--از افراد سمیوئل (Samuel) بود

-میدونم...

--تعجب نکردم مرد

-چند روزیه که داره تقیبم میکنه

--پس بهتره به این مکان نیای

-دنباله چی هستی جین؟

--جت...

-جت؟

--چند روزیه که خبری ازش ندارم

-پس فکرکردی امکان داره توو معبد ماه باشه

--درسته...ولی اینجا نیست

-درسته اینجا نیست

جین چند ثانیه توو فکر فرو رفت

منم نمیخواستم افکار شو بهم بزنم برای

همین چیزی نگفتم

--اون دختر...

تعجبی نکردم که جین فهمیده اون خون اشام زرنگیه

--حواست باشه بهش ممکنه دردسر ساز بشه

سکوت کردم

--خبری از جت شد در اطلاع بزار منو

ناپدید شد

-باشه جین

...

از عمارت اومدم بیرون...برایان مخالف بود که من

برم ولی نگرانیش برا اصلا مهم نیست

ادامه دادم داشتم از جنگل های فراموشی رد میشدم

که دیدم جلو تر از من یه نفر ایستاده

--جیدن

-راف

--پاک عقلتو از دست دادی

-تو دیگه شروع نکن

--چرا شروع نکنم؟؟؟به برایان که یه ذره هم اهمیت نمیدی حداقل به فکر خودت باش

-رافائل...

--من نمیزارم نابودی شی نمیزارم...جلوتو میگیرم

-میگم کافیه

--اونا برات تله گذاشتن جیدن بفهم اینو...سمیوئل ول کن نیست..من میشناسمش...اون دنباله خونِته بفهم

خیلی از اصیل زاده هارو نابود کرده

گردنه رافائل رو گرفتم و محکم زدمش به دیوار

سرش داد زدم:

-این حرفارو تموم کن رافائل

بلندتر از من داد زد

--میبینی...خودتم میدونی...باشه جیدن برو...برو بروووووووو یه راست برو توو دهن شیر..

گردنش رو ول کردم

-خودتو درگیر این ماجرا نکن راف...نمیخوام توهم بمیری...

--تو جیدنی که من میشناختم نیستی

-اره من دیگه اون نیستم

راه افتادم

واقعا عصبی شده بودم...

---

وارد عمارت سمیوئل شدم...همه چی

مجلل بود بایدم اینطوری میبود

کلی نگهبان داشت

تالار اصلیش واقعا بزرگ بود

اصیل زاده های زیادی اونجا بودن...هرکدومشون

که منو میدیدن جلو میاومدن و تعظین میکردن

واقعا چه اصیل زاده هایی بودن...سمیوئل خیلی

نفوذ داره...

تا الانش نتونسته منو مجبور به همکار کنه...

من تنها بازمانده خانواده م هستم و اون احمق

فک میکنه میتونه منو راحت زیر سلطه خودش

در بیاره

یه خون اشام اومد جلوی من تعظین کرد و ازم

خواست که دنبالش برم

از پله ها رفتیم پایین اون خون اشام یه در اهنی رو باز کرد

رفتم داخل

سمیوئل روی یه  مبل سلطنتی نشسته بود با

ورود من بلند شد و لبخند زد

--خوش اومدی جیدن...خوشحالم کردی

به یه مبل دیگه اشاره کرد بشینم

-فکر کنم مهمون هات منتظرت باشن

--اوه جیدن...اون احمقارو فراموش کن...این مهمونی برای توِ

نشستم روی مبل و یه خدمت کار برام یه

جام پر از خون اورد

-نیاز نیست

خدمتکاره برگشت

--خب جیدن...باید ازت تشکر کنم

بهش یه نگاهی انداختم

--استن داشت بهم خیانت میکرد حقش بود که بمیره

-حرفه اصلیتو بهم بگو

--خیلی خب...

دست هاشو به هم گره زدو و نگاهم کرد

--بهم ملحق شو...

-بهتر جنگ ت با جین رو تموم کنی...پیروز نمیشی

--تو که بی طرفی...

-من همچنان بی طرف میمونم

--قبلا با جین بودی خیلی چیزا درموردش میدونی...

- قبلا بودم و چیزی ازش برای گفتن ندارم...همون چیزایی که خودت میدونی

--باشه...پس میریم سره بقیه مسائل...راستی چرا همراهتو نیاوردی؟

بهش نگاه کردم...پس دردسری که جین میگفت همین بود

(Diana)

اروم پلکهامو باز کردم...

روی تخت نشستم خمیازه کشیدم

تار میدیدم...چند بار پلک زدم...باورم نمیشه

این خواب نیست...منـ...من میترسم...از اینجا

ولی بازم ترجیح میدم اینجا بمیرم تا توی اون...

این دیگه چه صدایی بود؟

غر غر شکمم بود

محکم با دستام شکممو گرفتم

الان باید چیکار کنم؟برم پایین؟

اگه برم پایین دنباله غذا نکنه خودم غذا بشم؟

از تخت اومدم پایین و ودیدم روی میز صبحانه هست

مبهوت مونده بودم..مثه ادم های که 1 ساله چیزی

نخورده بودن حمله کردم به میز صبحانه

هوووووووووم مرباش خیلی خوشمزه س

فنجون قهوه رو برداشتم...داغ بود فوتش کردم

منتظر بودم خنک بشه...

هنوز با خودم کنار نیومده بودم چرا قبول کردم

بیام اینجا...شاید یه دلیلی برا زنده بودنم باشه

من حاضرم اینجا بمیرم...ولی به اونجا برنگردم..

ولی...من اینجا باید دنباله چی باشم؟

اصلا قبلا چه ارزویی داشت؟

نمیدونم..نمیدونم باید چیکار کنم...

چرا این خون اشام منو نجات داد؟

الان که به خودم اومدم میبینم کلی سوال بی جواب

دارم...

اوف سردرد بدی گرفته بودم

فنجون قهوه رو گذاشتم روی میز و یکم پیشونیمو

ماساژ دادم

مغزم داشت میترکید

بلند شدم و رفتم سمته در...وقتی دستگیره رو

گرفتم متوجه شدم در قفله

یعنی چی...چرا قفل کردن این درو؟

شروع کردم به در زدن

-یکی این درررررررررررررررررررررو باز کنهههههه...لعنت به همتون!!!!!الان این درو میشکنم!!!

--تلاش نکن باز نمیشه

برگشتم و عقب ودیدم یه پسر باموهای طوسی

به در بالکن اطاق تکیه داده

-تو دیگه کی هستی؟

توی یه چشم بهم زدن اومد جلوی منو و گفت:

--پس خودتی...

دستش رو گذاشت رو گردن من

--کاملا زنده

دستش رو زدم کنار و رفتم سمته بالکن

--تو واقعا ادم به دوری...

-از اینجا برو بیرون

--حیف که این یه دستوره...

دستش رو گذاشت رو سرم انگار جریان برق

رو از بدنم عبور دادن ...بدنم سست شد و

بیهوش شدم...

...

در رو باز کرد و منو هل داد داخله اطاق

تعادلمو رو به سختی حفظ کردم که نخورم زمین

به دو نفری که اونجا بودن نگاه کردم...

اون که...

---جیدن مثه اینکه یادت رفته بود همراهه خودت بیاریش

جیدن بهم نگاه کردن خیلی خون سرد نشسته بود

داشتم سکته میکردم

اون یکی پسره اومد سمتم رفتم عقب ولی سری دستمو

گرفت و بوسید

---خوش اومدی عزیزم

بدنم یخ زده بود...

---پس تو دلیله مرگه چهارتا از افراد من هستی

-ت...تو...

---متاسفم که ترسوندمت...من سمیوئل هستم...یکی از دوست های جیدن

به جیدن نگاه کردم

---پس تو شریک خونی اون هستی

-چی؟

--سمیوئل بهتره تموم کنی این حرفارو

---تو قرار بود ماله من باشی

دسته منو محکم فشار داد از درد اخمام جمع شده بود

منو کشوند دنباله خودش

نشست روی مبل و منو مجبور کرد بشینم زمین

دستم داشت میشکست

---خب خب برمیگردیم سر بحثه قبلیمون...

به من نگاه کرد

---مثه اینه برای جیدن با ارزشی عزیزم...

جیدن یه پوزخند زد تمسخره امیز زد

-چی داری میگی...؟

---چیزی که برای اون باارزشه برای منم ارزش داره...

این دیوونه چی میگفت؟جیدن اروم تر از

قبل داشت به ما نگاه میکرد...

---خب جیدن چرا نمی گی؟

--چی میخوای بشنوی؟

---هرچی که مربوط به این دختره

--تو دردسر افتاده بود نجاتش دادم ازم خواست کمکش کنم برگرده منم قبول کردم

---این چیزی نبود که بخوام بشنوم...

--چیزه دیگه ایی برای شنیدن نیست

---خیلی خب...پس ماله تو...من بهت احترام میذارم جیدن...از مجازاتت میگذرم و تو هم در عوض از چیزی که داری باهام شریک میشی

منو کشید سمته خودش...درد وحشت ناکی رو

گردنم حس کردم...خیلی خیلی...میسوخت...

نمیتونستم جیغ بزنم...اشک توی چشمام جمع

شده بود

ضعف رفتم...

همه چی وحشتناک بود برام...تکون که میخوردم

درد بیشتری رو حس میکردم...کم کم داشتم بیهوش

میشدم...

مگه قول نداده بود؟

اخرین نگاه سمته جیدن بود که خونسردانه نگاهم

میکرد چشمامو بستم و تــــــــــــاریکی مطلق...





دیدگاه ها : نظر خونی
برچسب ها: داستان های خون اشامی ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 28 تیر 1396 03:02 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30