تبلیغات
دنیای خون اشامی من - حصار ماه قسمت چهارم

حصار ماه قسمت چهارم

یکشنبه 18 تیر 1396 12:09 ق.ظ

نویسنده : ٠•●☽✨ÐÌÄñÄ✨☾●•٠

سلام!

اینم از قسمته چهارم

شاید بعد از این قسمت دیگه ننویسم

چون داستان و وبم استقبال کننده زیاد نداره


بلاخره یه اسم انتخاب کردم

حصار ماه

خعلی دوسش دارم

از کانگسان هم ممنون بابته اسم های

قشنگی که گفت

اگه نمیگفتی نمیتونستم این اسمو

انتخاب کنم

امیدوارم از این قسمت خوشتون بیاد

برید ادامه مطلب


خون...

وقتی روی صورتم فوران کرد بدنم یکباره خشک

شد چشمام گرد شده بودن...

گلوشو جر داد...و با یک حرکت سرشو از بدنش

جدا کرد...بدنش تبدیل به یه نور قرمز و محو شد

نگاه قرمز رنگش به سمته من بود...

شوکی که بهم

وارد شده بود نمیتونستم نه تکون بخورم نه حرف بزنم

...این هم یه خونخواره مثه بقیه اونا...

-من می ترسم...می تـــرسم...می تـــــــــرسم

ردی از اشک خون روی صورتم رو شکافته بود

سعی میکردم صدای گریه م بلند نشه

دستش رو گذاشت روی سرم

--نباید وارد حصار میشدی

بهش نگاه کردم

-حصار...

ناگهان یه سری تصاویری نا مفهومی از جلوی

چشمام رد شد...یه مرد با لباس سیاه...چشماش

چشماش...چشماش...به این خون اشامی که جلوم

ایستاده بود نگاه کردم...محکم سرمو گرفتم

یه صدای عجیبی توی گوشم میپیچید نمیتونستم

بفهمم...بلند بود ...خیلی بلند انگار یکی داشت بلند

فریاد میزد ...محکم دستمو گذاشتم روی گوش هام

داشتم دیوونه میشدم...همونطور ناگهانی شروع شد

ناگهانی هم تموم شد

سرم گیج میرفت انگار دنیا داشت دوره سرم میچرخید

یه دستمو گذاشتم روی یه درخت و اون یکی دستمو

گذاشتم روی پیشونیم...این دیگه چی بود...

-اینجا کجاست؟

--میشه گفت یه دنیای دیگه

-مگه میشه؟

--شده

-نمیتونم خارج بشم؟

--هیچ راه خروجی نیست

-من نمیخوام بمیرم اینجا...نمیخوام

این حرفم برای خودم عجیب بود...من که امیدی

به این زندگی نداشتم...

-منو بکش...

وقتی دندون های تیزشو دیدم از ترس کله

بدنم سرد شد...واقعا جدی گرفت

حرفمو...داشت میاومد سمتم

همین که میخواستم فرار کنم خوردم زمین

میخواستم بلند بشم که گردنمو با دستش گرفت

به زمین قفل شده بودم نمیتونستم تکون بخورم

چرا این وسط گریه م گرفته بود

چرا این جدی گرفته بود؟

سرشو اورد سمته گردنم جدی جدی دارم میمیرم

هرکاری کردم از خودم دورش کنم فایده نداشت...

هرچقدرم بگم میخوام بمیرم تاثیری نداره چون

موقع مرگم اینو نمیخوام...

اما...الان دیگه دیر شده...

در گوشم گفت:

--تو چندین بار نزدیک بود اینجا بمیری ولی نجات پیدا کردی...بهتر نیست یکم فکر کنی چرا نباید بمیری؟

شوکه شده بودم

چند ثانیه سکوت...فقط داشتم بهش نگاه میکردم

دستش رو سمته من دراز کرد

میتونستم بهش اعتماد کنم؟

نمیدونم...

میتونستم زنده بمونم؟

بازم نمیدونم...

شاید...

شاید...

شاید یه ذره انسانیت داشته باشه

دستش رو گرفتم

چقدر سرد بود...

به چشماش نگاه کردم خسته بودن

توی نگاهش یه دردی بود

حتی نگاه و چشماش سرد بی روح بودن

چی این موجودا رو سرپا نگه میداشت؟

--دنبالم بیا

بدونه اینکه چیزی بگم دنبالش راه افتادم.

امیدوارم نخواد منو بکشه...

......

ایستاد

رسیدیم به همون عمارتی که ازش فرار کرده

بودم

--مراقبش باش

به کی بود؟؟؟به اطراف نگاه کردم یه پسر

با موهای طلایی و چشم های سبز رنگ

جلومون ایستاده بود

سری دستشو گذاشت جلوی بینی و دهنشو

گرفتو گفت:

---تو!

اونی همونی بود که خوردم بهش و ظرف غذاش

بخش زمین شد

-اوه...معذرت میخوام بابتــــــ...

---جون برایان نگو که باید از این مراقبــــــ...

--برایان

---یه دردسر

--به حرفای برایان گوش کن

برایان تا اومد حرفی بزنه اون ناپدید شده بود

اخم های برایان توو هم فرو رفت

---من موندم چرا باید بچه داری تورو بکنم؟تو حرفای منو گوش نمیدی اونوقت این بچه بخواد گوش بده؟؟؟هوووووف...خعلی خب...دنبالم بیا

دوره عمارتش حصارهای خیلی بلند وجود داشت

وارد سالن عمارت شدیم

خیلی قشنگ بود...اون موقعیی که داشتم فرار میکردم از اینجا

این چیزا رو ندیده بودم...به برایان نگاه کردم هنوز بینی و

دهنش رو محکم گرفته بود اخماش همچنان توو هم بود

و لپ هاش گل انداخته بود خیلی بانمک بود دلم میخواست

فقط بخندم...ظاهرش اصلا ترسناک نبود...

از پله ها رفتیم بالا کلی اطاق این توی این عمارت وجود

داشت... در یه اطاق رو باز کرد

---اینجا اطاقه توِ...تو چرا ذوق کردی؟

دستمو گذاشتم جلوی دهنم سعی کردم نخندم

-ذوق نکردم

---داری به چی میخندی؟

-هـ..هیچی

---فک کردی من بامزه م؟؟؟من میتونم اینو از توی ذهنت

-نه اصلا...

---اصلا به سر وضع خاک و خونی خودت نیگا کردی؟؟؟

حالا مگه میتونستم جلوی خندمو بگیرم

دستشو از جلو بینی و دهنش برداشت چشماش قرمز

شد و گفت:

---من اصلا خنده دار نیستم

محکم دستشو کوبوند روی در

خنده روی لبام محو شد

اومد سمته من

منم رفتم عقب رفتم و رفتم تا نشستم روی تخت

بهم اخم کرد الان واقعا خنده دار نبود...

---اون کمده لباسته...هرچی خواستی توو اطاقت هست...اگر ببینم دوباره الکی جیغ بزنی و بری بیرون قسم میخورم شکارت میکنم

ابه دهنمو قورت دادم..

---در ضمن حموم هم برو بوی خونی که از زخمت میاد تا اون سر دنیا پخش شده...پنسمانش کن...همه مثه من نمیتونن جلو خودشونو بگیرن

دیگه داشتم می ترسیدم...از اطاق رفت

بیرون و در اطاق رو محکم بست...

توو هنگ بودم...شاید نباید بهش میخدیدم...

در کمد رو باز کردم...به لباسا نگاه کردم یه شلوار و یه

تیشرت برداشتم

وارد حموم که شدم مخم سوت کشید بابا اینجا

کجاست دیگه...حموم از داخله عمارت قشنگ تر بود

اب داغ رو باز کردم منتظر بودم وان پر بشه

اومد جلوی اینه ایستادم با دیدن قیافه خودم وحشت

کردم...

خون...

یادم افتاد که چه جوری گلوی اون خون اشام رو پاره

کرد...دستمو گذاشتم روی صورتم...نمیخواستم با

این قیافه خودمو ببینم...

لباسام رو در اوردم و بهشون نگاه کردم...دیگه دلم

نمیخواستم این لباسارو بپوشم...پوشیدنشون فقط

درد کشیدنو یادم می انداختن...الان چهار ساله که

من همیشه همچین لباسایی رو میپوشم...گناهه من

چی بود که از سیزده سالگیم منو فرستادن تیمارستان؟

چهار سال اونجا بودم...چرا؟چــرا؟

اشکام بی اختیار میریختن...

چه عذاب هایی که نکشیدم.

همش یاده اون شبی میافتم که میخواستن عملم

کنن...اونجا فقط  اسمش تیمارستان بود...ولی بدترین

بلاهارو سره ادم میاوردن...

مسئولین اونجا دیوونه بودن...

منو بخاطره اینکه از بچگی یه سری تصاویر و صدا های

عجیب و غریب میدیدم اونجا بردن...میگفتن دیوونه م

میگفتن مغزم مشکل داره...

خیلی ها اونجا خودکشی کردن...من واقعا نمیخوام برگردم

نمیخوام...نمیخوام.


(jaden)

به شعله های در حال رقص داخل شومینه نگاه میکردم

ساعت ها روی همین مبل به همین تصاویر خیره میموندم

من سرد تر از اینی بودم که بخوام با اتیش گرم بشم

اتیش حکم مرگ رو برای خون اشام هارو داشت

خون...عشق...اتیش...مرگ...وفاداری

برای من خیلی چیزا بی معنی بودن

--اهم

بدون اینکه برگردم گفتم:

-چی شده برایان

--نامه داری

-از کی

نامه رو داد دستم

بدونه اینکه ببینم پرتش کردم داخله اتش

--چرا...

وقتی کامل نامه سوخت اتش خاموش شد

دود سیاه رنگی کله شومیه رو گرفت یه

تصویری داخل اون دود ظاهر شد

---میدونستم نامه رو نمیخونی

-هه

---مثله همیشه

-بازم تکرار

---تحدید نه جیدن میخواستم دعوتت کنم به مهمونی

-تکراری تر از همیشه

---تو واقعا حوصله سربری...مثله مهمونی های من...دعوتمو قبول کن و بیا

-به چه مناسبتی؟

---به مناسبت تشکر از اینکه استِن رو نابود کردی

-قبوله

---تنها نیا...ممکنه برات خطرناک باشه

اون دود از بین رفت و اتش دوباره روشن شد

--میخوای بری؟

-اره

--تو فرمانده ارتشه اونو نابود کردی...این معلومه تله س

-نگران نباش

--مگه میشه

-برایان

--باشه

بلند شدم و اومدم توی باغ قدم میزدم از پشته حصار به

به ماه نگاه کردم...

اون توی تاریکی غرق شده بود

من توی گناه غرق شده بودم

یه گل رز رو چیدم اما سری تبدیل به خاکسترشد

هیچ چیزی توی این خونه برام زنده نیست

این...این...

صدای طبش قلبش رو که شنیدم در کسری از ثانیه

وارد اطاقش شدم

خوابیده بود...

موهاش مثله یه حصاری بودن که صورته مثله

ماه ش رو در بر گرفته بود...

میخواستم گونه ش رو با دستم لمس کنم

اما مطمئنم به هرچی که بخوام دست بزنم نابود

میشه...

اره...این نفرین منه...





دیدگاه ها : نظره خونی
برچسب ها: داستان های خون اشامی ، حصار ماه قسمت چهارم ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 21 تیر 1396 03:36 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30