تبلیغات
دنیای خون اشامی من - قسمته سوم

قسمته سوم

چهارشنبه 14 تیر 1396 04:23 ب.ظ

نویسنده : ٠•●☽✨ÐÌÄñÄ✨☾●•٠


اینم قسمته سوم داستانم

و همچنان بی اسمه =|

خوشحال میشم داستانمو به دوستاتون معرفی کنید =)

برید ادامه مطلب...

یه خون اشام...!نه...نه...نباید باشه..

لیونل محکم دستمو فشار داد...مجبور شدم بهش نگاه کنم

داشت جون میداد...

داشتم یخ میزدم

از ترس لبهام بهم چسبیده بود...

نمیدونم چرا نگاهم سمته اون موجود میرفت که بهم

با چشمای قرمزش نگاه میکرد...بدنم داشت بی رمق

میشد...

سردی مرگ رو همیشه حس میکردم...

ناریکی که همیشه منو توی خودش میگرفت..

دردی که همیشگی بود...

اون موجود با نگاه قرمزش اومد سمتم حتی توان اینکه

برم عقب رو نداشتم...

 لیونل گفت

---توی تله افتادی...

یه وردی رو خوند اون خون اشام نگاه خون بارشو به سمته

لیونل گرفت...باد شدیدی شروع به وزیدن کرد...

لیونل همینطوری اون ورد رو میخوند...انگار اون خون اشام

رو توی تله انداخته بود گلی رو که بهم داده بودو محکم

فشار میدادم مچه دستمو باز کرد و کفه دستمو با چاقو

برید اون گله رو که با خون یکی شده بود رو گرفت محکم

چسبوند به سینه اون خون اشام..یه نور سیاهی همه جا

رو گرفت بعد از چند ثانیه که اون نور رفت لیونل اومد سمتمو

و گفت:

--باید دخلشو اورده بشه...بلند شو...

دسته منو گرفت و بلندم کرد

--هه

سه تا خون اشام دیگه هم ظاهر شدن

اون خون اشام لعنتی به لیونل

حمله کرد و محکم گازش گرفت...چشمام داشت

از حدقه میزد بیرون...

لیونل افتاد زمین و محکم گردنشو گرفت و بلند داد میزد

به چشمای قرمزه اون خون اشام نگاه کردم

هر قدم که بیشتر بهم نزدیک میشد من یه قدم میرفتم

عقب...اب دهنمو قورت دادم

 پا به فرار گذاشتم

اما اون خون اشام لعنتی بازومو گرفت و کاری کرد بشیم

روی زانوهام چشمامو محکم بستم

--پس خودتی...

نگاش کردم...چی گفت؟نفهمیدم...

سرشو اورد سمته گردنه من و همه جا برام تاریک شد...



jaden    

(از اینجای داستان رو از زبونه یکی دیگه تعریف میکنم)

قلبشو دراوردم...بدنش تبدیل به یه نور قرمز و نابود شد

و دخترو رو گرفتم

برگشتم عقب و به اون سه تا خون اشامه دیگه نگاه کردم...

دوتاشون اتیش گرفتن

اون یکی تبدیل به خفاش شدو پرواز کرد

به صورته رنگ پریده ش نگاه کردم چشماش بسته بود

یعنی این خودشه؟

پوستش مثله ماه بود...طپش قلبش...

بلندش کردم

لبه پنجره ایستادم

--تو عوضی..کجا میبریش

-خوش اومدی به دنیای ما

تنفر توو چشمای اون پسر موج میزد

از پنجره پریدم پایین

صدای فریاد اون پسره به گوشم خورد...صدای تبدیل شدنش

این دنیای واقعا بی رحمه...ولی دوره بی رحمی کامل هنوز

شروع نشده بود

...

(Diana)

یک دو سه...

بدنم لرزید...بیحال نشسته بودم روی صندلی

انگار تمومه عضلاتم فلج شده بودن ...چشمام میسوخت...

یک دو سه

محکم دسته صندلی رو گرفتم  وسعی کردم جیغ بزنم

ولی کسی اهمیت نمیداد...

یک دو سه

از خواب بیدار شدم...قلبم با شدت میزد محکم سرمو

گرفتم....هیچی نبود روی سرم...

وقتی یکم به خودم اومدم به اطرافم نگاه کردم..

یه اطاق بازم...همه چیزش اشرافی بود

لوسترهای شیشه ای...پنجره های بلند...

پلکام دوباره داشتن سنگین میشدن

که یه نفر گفت:

--پس بیدار شدی

نشستم روی تخت دنباله صدا میگشتم که دیدم

کنار پنجره یه نفر ایستاده تاریک بود نمیتونستم کامل

صورتشو ببینم

-تو هم...

--متنفرم ازت که این سوال رو میپرسی

توی اون تاریکی چشمای قرمزش میدرخشید

همه چی باز یدم افتاد...اتفاقایی که افتاده بود...

--ولی خوشم میاد از اینکه از ترس طبش قلبت

داره هر لحظه بیشتر میشه

از تخت اومدم پایین توی اون نور کم دویدم سمته

در اما میز شیشه ایی که جلوم بودو ندیدم و محکم

خوردم بهش و افتادم پام خیلی درد گرفته بود

دستمو گذاشتم روی پام ولی حس کردم خیس

شده...خون میاومد...من خیلی میترسیدم وقتی

خون میدیم

--تو واقعا احمقی...

دستمو گرفت و لیس زد مور مورم شد

--این...

سرش رو اورد سمته زخم پام دندون های

تیزشو وقتی دیدم سری گلدونی رو روی میز

بود رو برداشتم و زد توی صورتش گلدون خورد شده بود

شروع کرد به خندیدن

--درست گفتم تو واقعا احمقی

در روز باز کردمو و رفتم بیرون از پله های تند تند دویدم

فقط زنده برم بیرون...فقط زنده...

(jaden)

--اول سرتو میزنیم بعد تحویلش میدیم به جِنسِن

-پس سعی تو بکن استِن

بهم حمله کردن...استِن و گروهش چیزی نبودن جز یه مشت

خون اشام سگ صفت

استِن قوی بود تعداد سربازاش زیاد بود...

بهم حمله کردن

همینطور باهاشون میجنگیدم که دیدم واقعا تعداشون زیاده

کم نیاورده بودم ولی اگر میرفتن سمته عمارتم کارم مشکل میشد

مطمئن بوم نقشه استِن همینه اون باهوش بود

جنگیدم و جنگیدم دیگه پاره کردن گلو و کندن سر برام

شده مثه بازی...یه بازی کثیف

محاصرم کرده بودن

اگه یه درصد حواسم پرت بشه میریزن سرم به تک تکشون

نگاه کردم میتونستم همشونو بفرستم هوا یه چیزی

درموردشون خیلی عجیبه یه چیزی که ماله خون شاما نیست

ناگهان تمرکزم بهم ریخت و بی اختیار سرمو برگردوندم به سمته

عقب و دیدم اون دختره س پاش زخمی شده بود بوی خونش

همه جا پخش شده بود

همشون ریختن سرم

برای چی از عمارت اومده بیرون...استِن رفت سمتش محکم

گرفته بودش سرشو برد بالا دندون های تیزش رو با قدرت فرو اورد

به سمته گردنه اون دختره و...

ادامه دارد



دیدگاه ها : نظره خونی
آخرین ویرایش: جمعه 16 تیر 1396 05:59 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30