تبلیغات
دنیای خون اشامی من - قسمته دوم

قسمته دوم

سه شنبه 13 تیر 1396 12:58 ق.ظ

نویسنده : ٠•●☽✨ÐÌÄñÄ✨☾●•٠

سلام!!!

اینم قسمته دومه داستانم...و همچنان هیچ اسمی براش انتخاب

نکردم اگه نظری درمورده اسمش داری حتما بهم بگید خوشحال

میشم!

نفسهای اخرم بود...معلوم نیست اونا چی بودن  

 بااین قدرت داشتن همه ی اونارو نابود میکردن


اروم اروم خودم به یه طرفی کشیدم ...ناگهان

همه ی اونا روی هوا معلق شدن و محکم به

 درختا اثابت کردن...چی بود اون؟داشت به

سمتم میاومد یه لباس بلند مشکی تنش بود

...قیافه ش...محو بود...

بقیه ش توو ادامه مطلب




معلوم نیست اونا چی بودن که بااین قدرت داشتن همه ی اون مامور هارو نابود میکردن

اروم اروم خودم به یه طرفی شیدم...ناگهان همه ی اونا روی هوا معلق شدن و محکم به درختا اثابت کردن...چی بود اون؟داشت به سمتم میاومد یه لباس بلند مشکی تنش بود...قیافه ش...محو بود...هم چی جلوی چشمام محو شد

--چشماتو باز کن

چهارستونه بدنم تیر میکشید... بیشتر درد به مغزم فشار میاورد..ولی سرما رو حس میکردم نمیتونستم

حتی یه تکون ساده بخورم تمومه بدنم گز گز میکرد...این حسو خیلی وقتا داشتم...یکی میخواست روحمو از بدنم جدا کنه...من همیشه یه قدمی مرگ بودم

چشمام تار میدید چند بار پلک زدم...همه چیو محو میدیدم...یه نفر سرمو با دستش گرفته بود...

مغزم دیگه تشخص نمیداد اون چی بود...فقط درگوشم اروم یه چیزی گفت...

داشت بهم نگاه میکرد ولی من فقط یه تصویر محو از اون میدیدم...

 سرمو گذاشت روی زمین و دیگه هیچی نفهمیدم...

میگن وقتی بمیری حسه سبکی بت دست میده ولی من هنوز احساسه سنگینی میکنم

من کجام؟؟؟

سرمو اروم بلند کردم...اینجا؟

روی یه تخت خوابم برده بود؟

همش کابوس بوده؟

مگه میشه؟

دستم...جایی که تیر خورده بود؟؟؟همشون رفتن

از جام بلند شدم سرگیجه عجیبی داشتم..به دیوار تکیه دادم

مدام یه سری تصویر از جلوی چشمام رد میشد

اروم اروم رفتم سمت در و در رو باز کردم همین که میخواستم برم بیرون

یه نفر گفت:

--بلاخره برگشتی

باترس برگشتم عقب همه جا تاریک بود

-کی اونجاست؟

کسی نبود...شاید خیالاتی شدم..

رفتم بیرون از اطاق...اینجا کجاس؟؟؟

یه خونه خیلی بزرگ و داغون...یعنی چی؟من چه جوری اومدم اینجا

همینطوری که داشت میرفتم از پله ها اومدم پایین به یه اطاقی رسیدم که داخلش فقط با

چندتا نور روشن شده بود

---باید چیکار کنیم؟

--دیگه چیزی نمونده اخراشه...ما بلاخره ازاد

میشیم

منظورشون از ازادی چیه؟کی بودن اونا؟

---به نظرت دختره بیدار شده؟

--نمیدونم

---باید بکشیمش وگرنه اونارو میکشونه به اینجا

از ترس به خودم لرزیدم...چرا از این حرف ترسیدم...

اومدم عقب باید یه جوری فرار کنم

همینطوری که داشتم عقب گرد میکردم یه از پله ها اومد پایین و گفت

----ریس دختره فرار کرده

همین که چشمش بهم خورد گفت:

----پس اینجایی

-نه خواهش میکنم کاری بهم نداشته باش

اون دونفر سری از اطاق اومدن بیرون همشون بهم نگاه کردن

-بزارید برم

---بکشیدش

--نه صب کنید...

از ترس رفته بودم به دیوار چسبیده بودم

--ببین اروم باش اسمه من لیونِلِ اسمه تو چیه؟

فقط میتونستم بهشون نگاه کنم اونا قصد جونه منو داشتن

--نمیخوای اسمتوبهمون بگی؟

-برا چی منو اینجا گیر انداختین

--به تمومه سوالات جواب میدم..

دستشو گرفت سمتم

به دستش نگاه کردم

--میدونم بهم اعتماد نداری ولی باور کن دشمنت نیستم

-دیانا

--دیانا؟

-اسمم دیاناست

...

نشستم روی یه مبل داغون و نمناک یه پتو رو انداختن

روی شونه هام هوا سرد بود

-اینجا کجاست؟برا چی منو اینجا اوردید؟ چه بلایی سرم اومده؟

چرا میخواستین منو بکشید؟

--یکم ارومتر...نفس عمیق بکش

داشتم از بغض خفه میشدم

--ممکنه الان درکش برات سخت باشه...نمیتونم کامل

جوابتو بدم ولی میتونم بت بگم که اینجا یه سرزمینه

سرزمینی که خارج شدن ازش غیره ممکنه...ولی من

امشب این غیر ممکنو ممکن میکنم...و بت کمکت احتیاج

دارم دیانا...

-قلمرو چی؟

ناگهان در خونه شکسته شد یه نفر وارد خونه شد

-چشمای اون..

--لعنتی...جلوشو بگیرید..

خیلی وحشت ناک بود...اونا...

لیونل دستمو گرفت و منو برد طبقه بالا و گفت:

--توو همین اطاق بمون و اینو داشته باش

بهم یه گل بنفش رنگ رو داد

--از خودت جداش نکن تا برگردم...

-اون چی بود؟

--بهت گفتم ندونی بهتره...

رفت و در اطاق رو بست و قفل کرد...

صدای داد و فریاد منو میترسوند...

برا چند ثانیه همه جا ساکت شد یکی داشت از پله ها

میاومد بالا...

خدایا....محکم اون گل رو توو دستم فشار دادم...

در باز شد و لیونل اومد داخل...

سر و صورتش  خونی شده بود...

-حالت خوبه؟؟؟

از دهنش خون خارج شد و افتاد زمین نفس نفس میزد

بالاسرش نشستم میترسیدم بهش دست بزنم...

به در اون کسی که جلوی در ایستاده بود نگاه کردم...

چشمای قرمز رنگ...اون یه...یه...

ادامه دارد...



دیدگاه ها : نظر خونی
برچسب ها: داستان های خون اشامی ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 13 تیر 1396 03:31 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30