تبلیغات
دنیای خون اشامی من - قسمته یک

قسمته یک

سه شنبه 13 تیر 1396 12:58 ق.ظ

نویسنده : ٠•●☽✨ÐÌÄñÄ✨☾●•٠

سلام!

قسمته یک داستانم!

هنوز اسمی نداره...

برید ادامه مطلب!


محکم پامو گذاشتم روی گاز...پیچ های جاده رو دیوونه

وار رد میکردم جیغ میزدم...و بلند بلند گریه میکردم...

دیگه داشتم جنون میگرفتم...بدنم گر گرفته بود و داغ شده

بودم اشکام جلوی دیدمو گرفته بودن...محکم به فرمون ضربه

زدم و داد زدم چشمام اتیش گرفته بود

باید فرار میکردم یا ته شخودمو نابود میکردم...داشتم به

یه پیچ خطرناک نزدیک میشدم ترمز ماشین نمیگرفت...

نتونستم خودمو کنترل کنم و ماشین ملق زد...

همه چیز ساکت بود...تاریک...فقط صدای ضربانه قلبه

خودمو میشندیم...به اسمون نگاه کردم...ماه زیره ابرا

پنهون شده بود...درختا...ترسناک بودن...شاخه های

تیزشون ادمو یاده مرگ مینداخت...من چه طوری

زنده موندم...؟

سرمو چرخوندم...دیدم یکم دورتر از من ماشین چپ

شده...داغونه داغون...چه جوری من سقوط کردم؟؟

اروم بلند شدم...سرم گیج میرفت...صدای اژیر هارو

که شنیدم به خودم اومدم...باز اون دردای وحشتناک...

شکنجه ها...نباید میذاشتم دستشون بهم برسه...باید برم...

وحشت کرده بودم...پا به فرار گذاشتم...هرچی بیشتر به

اعماق جنگل میرفتم بیشتر عجیب میشد...

پیدام کرده بودن صدای واق واق سگاشون و نور چراغ

قوه هاشون داشتن منو از ترس میکشتن...اینقد تند تند

میدویدم نفسم داشت بند میاومد...ته قفسه سینه م میسوخت

محکم خوردم زمین و یه درده شدیدی توی دستم پیچید

دستم انگار شکسته بود...عرق کرده بودم نفس کم اورده بودم..

محکم چشامو بستم و دندونامو رو هم فشار دادم...

--هی تو تکون نخور...

چشمامو باز کردم دیدم یکی از مامورا  جلوم ایستاده...

نه نمیخواستم منو برگردونن...

--زود باش بلند شو

-نه خواهش میکنم...

بلند شدم و محکم با با شونه ی راستم بهش ضربه زدم

و فرار کردم....دستم داشت منفجر میشد...

همینطور میدویدم که رسیدم به یه سرا زیری نتونستم

خودمو کنترل کنم تا پایین غلت خوردم...

خدایا دستم...دستم....درد داره اشکام سرازیر شده بود

برگشتم به پشته سرم نگاه کردم...دنبالم بودن...باید کجا برم

به رو به رو نگاه کردم یه حصار سیاه و بلند کشیده شده بد

معلوم نبود از کجا به کجا بود...یه قبرستونی پشتش بود...

میتونستم برم اونجا....ولی ترسیدم...نه از قبرستونی...ازحسی

که اونجا داشت...محکم دستمو چسبیدم..وقته فک کردن نبود..

همین که رفتم برم داخل یکی داد زد:

--همون جا وایستا...

-من باهاتون برنمیگردم...

به محضه اینکه پامو گذاشتم داخل صدای گلوله روشنیدم...

چشمام گرد شد و محکم خوردم زمین...یه درد غیره قابله

وصفی توو بدنم پیچید...

--برید بگیریدش

اونا وارده حصار شدن

داشتن میاومدن سمته م که ناگهان چند نفر بهشون حمله کردن

اونا مثه وحشی حمله میدن و میکشتن...از درد داشتم میمردم...

سرد بود...با هر سرفه ایی که میکردم خون بالا میاوردم...

همه چی داشت تاریک میشد...بدنم بی حسم رو زمین پخش

شده بود...یعنی این اخرشه؟؟؟

ادامه دارد




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 21 تیر 1396 10:24 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30